تبليغاتX
حرف های یک شاعر عاشق
دوشنبه هفدهم تیر 1387
عشق...
عشق لهیب دو نگاهه نمی دونم

یا اینکه حدیث یه گناه نمی دونم ،نمی دونم

عشق تمنای دو قلبه نمی دونم

یا اینکه رفیق نیمه راه نمی دونم،نمی دونم

ای عشق عزیز هرچه هستی

من بنده درگاه تو هستم

تا یک قدمی به مرگ مانده

ای عشق، هواخواه تو هستم

عشق سوال بی حوابه

تفسیر پیاله شرابه

در سینه نشوندنش سحابه

یا اینکه حباب روی آبه نمی دونم ،نمی دونم

عشق لهیب...

یا اینکه حدیث...

نمی دونم،نمی دونم...

من عشقو رو پیشونی بر خاک بجویم

در چهره عاشقان غمناک بجویم

در چشم به اشک آمده ی مست خرابات

یا پیش فقیر دست و دلباز بجویم

ای عشق عزیز هرچه هستی

من بنده درگاه تو هستم

تا یک قدمی به مرگ مانده

ای عشق هواخواه تو هستم

 

نوشته شده توسط شاعر در 7:54 | | لينک به اين مطلب
جمعه چهاردهم تیر 1387
مثل تموم عالم...
 

مثل تموم عالم حال  منم خرابه خرابه خرابه

                                              مثل تموم بختا بخت منم تو خوابه تو خوابه تو خوابه

 سنگ صبورم اینجا طاقت غم نداره نداره نداره

                                            طاقت این که پیشش گریه کنم نداره نداره نداره

حالی واسم نمونده دنیا برام سرابه

                                           داد میزنم که ساقی میخونه بی شرابه

یادی نکردی از من رسم رفاقت این نیست

                                          اشکی برام نریختی عشق و صداقت این نیست

دشمن راه دورم درد دلم زیاده

                                         جاده به جز جدایی هیچی به من نداده

 

 

نوشته شده توسط شاعر در 18:5 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه ششم تیر 1387
مهراوه من
و که می داند پر شدن یعنی چه؟ پر شذن یک انسان خالی یعنی چه؟

بارش تند بارانی تندرآسا،صاعقه زن،با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه،زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان بر داشته است چه ( حادثه ای ) است!که میداند؟که میداند؟

که میداند؟ من میدانم مهراوه!من میدانم ای باران تند بهاری!ای ابر باران خیز اسفندی که،دامن پر ا بهارت را ناگاه بر سرم افشاندی!ای ابر سپید سبکبال اسفندی که ندانستم از کدامین افق آمدی؟از کدامین دریا به ینروی آفتاب دوست داشتن بر خاستی و بر بالای سرم چتر سپید مهر افراشتی و با ناز انگشتان بارانت آن تکدرخت خشک بی برگ و باری را که از قلب تافته ی کویری ساکت و سوخته قامت کشیده بود و سر به دوزخ بر داشته بود باغش کردی و در همه زمین طاق!

 من میدانم مهراوه من!و... تو نمیدانی و تو نمی توانی دانست که تو گل نازی که در گلخانه روییده ای ،قناری زرین بالی که در قفسی آواز خوانده ای ، و من میدانم که جگن صبور و لجوج این کویر آتش خیزم ، که در طوفان روییده ام، که در آتش شاخ و برگ افشانده ام ، که سیلی ها خورده ام از باد و تبرها خورده ام از هیزم شکنان که برای تنور آبادی های این سرزمین جگن ها را،گزها و طاق ها را از ریشه می زنند ،که روییده کویرم و تنها...و تنهای تنها        نه خزه ام،نه خار،جگنم،جگنی بی باک و مغرور که هرگز با کویر خو نکرده ام و علیرغم هول و حریق این زمین دوزخی تن بر خاک ندادم،برگ و بار ندادم،و سرنوشتم ،به جرم گستاخی در برابر این جهنم پست که زادگاه خزه ها و خزنده ها است ، تنهایی بود و زندگیم خاموشی و سرنوشتم خاکستر آتش تنوری که به سوختن من نان می پزند،که به سوختن ما نان می پزند!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شاعر در 17:47 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387
سلام عشق من

خوبی؟ ایشالله که همیشه سرزنده و شاد باشی و لطیف مثل گلبرگ های اقاقیا...وااااااای خدایا،چه قدر زیبان،عشق نازنینم درختای اقاقیا رو میگم که الان تو این فصل بهاری همه جا پر شدن و وقتی از زیر اونا رد میشی چه بوی مسحور کننده ای دارن ،انگار آدم داره تو بهشت قدم میزنه.وزیباتر اقاقیا چون که تو رو به یاد من میندازه با همون ملاحت و زیبایی درونی که در تو میشه سراغ گرفت و میشه در اون به آرامش رسید.با اون چشای قشنگی که قشنگ تر از خود قشنگه و همیشه به من لبخند میزنن و چقدر دلم میگیره شاید به قول سهراب به اندازه ابر وقتی تو اون چشای ناز یه حلقه اشک نازنین که زیباترین چیزیه که خدا آفریده میبینم.و دلم میخواد چشام رو کاسه ای بکنم تا اون قطره های اشک نازنین هررررری سر بخورن تو چشای من تا من اون مرواریدا رو به امانت بگیرم ، تا یه روز که وقتی برات دلتنگ شدم و دلم در مرز ترککککدین بود بجای هردومون گریه کنم.

واااااای عشق من گل من عجب چیزیه این دل ، عجب داستان زیباییه عشق، با تموم سختی هاش با تموم بدبختی هاش و رنج هاش که از خدا میخوام هرچی درد و رنج عشقه نصیبم بکنه تا فقط تو راضی باشی و خوشحال تا فقط یه گل لبخند زیبا و خوشگل از اون لبخندایی که مخصوص گلی مثل توهه گوشه لب های نازت بشینه و غنچه لبات از هم وا بشه،آره گلم مگه من از خدا چی میخوام دیگه ،مگه اخه یه روزی نباید مثل هزار هزار ادم دیگه که هر روز میمیرن من هم سرمو بذارم رو زمین و برم اون دنیا و مگه نه اینکه عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد ،غذای نرگسان وحشی،توده ای خاک و خل ،آره گلم خیلی زیباست خیلی قشنگه خیلی باحاله که فکر میکنم باخودم که یه روزی من میشم پرچین یه دیوار،ذره کلیسم نمک نمکدونی که میذاری سر سفره غذات تا نوش جان کنی و ...خیلی قشنگه خدایا تو چقدر قشنگی...و چه قشنگی که منو خاک کنی به پای کسی که عشق منه که عمر منه که همه وجود منه و مثال حافظی بشم که بگم به امید انکه گاهی قدمی نهاده باشی  همه خاک های شیراز به آب دیده رفتم.

غریبستان سردی است دنیا بی تو و با تو بهشت نسیه ای ارزانی همه پرهیزگاران.با تو همه دنیا برای من آشناست ،با تو برای من تمامی خیابان ها و کوچه های این سرزمین بوی تو را دارد.

با تو با تمامی پونه های کنار آب ها آشنایم و مثل سهراب و نه مثل او.مثل او که میگوید بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و نه مثل او که میگویم بیا تا برایت بگویم که همه تنهایی من تویی


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شاعر در 20:53 | | لينک به اين مطلب
شنبه هفدهم فروردین 1387
روزهای من
دوستت دارم

این را هر شب

گوشزد می کنم به خودم

تا صبح فردا

روز تازه ای باشد

به این ترتیب همه چیز رو به راه می شود

......

فقط یک مساله ی کوچک باقی است

این که

                                              " روزهای من تویی "  

     

نوشته شده توسط شاعر در 23:1 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه ششم اسفند 1386
عشق منی
در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی تو ام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جان فرسا

زائر ظلمت گیسوی تو ام

گیسوان تو پریشان تر از اندیشه من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطرآلود

شکن گیسوی تو  ، موج دریای خیال

کاش با زورق اندیشه شبی

از شط گیسوی مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم

کاش بر این شط مواج سیاه

همه ی عمر سفر می کردم

من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور

گیسوان تو در اندیشه ی من

گرم رقصی موزون

کاشکی پنجه ی من

در شب گیسوی پرپیچ تو راهی می جست

چشم من چشمه ی زاینده ی اشک

گونه ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی بر آب

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود

 

گزیده ای از قصیده آبی خاکستذری سیاه از حمید مصدق

نوشته شده توسط شاعر در 10:13 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
بدون شرح
آخه که چی؟آره عاشقم...باز چی میخوای بارم کنی.باز چی میخوای بگی.میخوای بگی:ای بابا عاشقی سوزی داره یه بیست و پنج روزی داره؟میخوای بگی:نه بابا شماها هنوز خامین،اصلا خود تو بچه ای،عاشقی چیه،همش مزخرفه،ههههههههه بچه ها بچه ها اینو عاشق شده...

آره میدونم همه حرفتاتو.اگر هم قبلا نمیدونستم الان دیگه خوب میدونم.خوب میدونم عاشق شدن تو این مملکت گور به گوری که این همه عاشق داشته و این همه هم عاشق کش  چیه.نه اصلا تو درست میگی عاشقی چیه دوزااااار هم نمی ارزه. راست میگی شماها بزرگین شماها عاقل و فهمیده این و میدونین چه جوری میشه زندگی کرد

شماها خوب میدونین چه جوری میشه تو زندگی کلاه همه رو برداشت،به همه دروغ گفته تا به مقصودهای پستتون برسین،شماها خوب میدونین که چه جوری دغل و ریابازی درآرین تا آب و نونتون جور باشه،شاید هم حق داشته باشین که بخواین تو این مملکت که قانونش قانون جنگله عین خیلی جاها( و تازه اسمشو گذاشتن مملکت امام زمان ارواح عمشون)گرگ باشین و حق خودتونو با پنجه و درنده خویی بگیرین.آره شماها خوب زندگی میکنید،اصلا فقط شماها هستین که میدونین زندگی کردن یعنی چی.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شاعر در 15:22 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
سلام به همه

امروز اومدم تا یه گوله ار این انرژی عجیبی که ریخته تو جونم رو بریزم تو وبلاگ(اگه همنی وبلاگ نبود چیکار میکردم)خلاصه امروز از اون روزاست

نمیدونم شاید هم دیوانه شده بودم ، حالا خودمو درست نمی فهمدیم. که دیدم از در بیمارستان خارج شدیم.مامانم هم کنارم بود طفلی چقدر اذیت شد،بخدا که شرمنده ام ،از خدا هم معذرت خواهی کردم از این بابت.نمیدونستم چه جوری خودمو به اونجا برسونم و نمیدونستم که اگه برسم نکنه دیر شده باشه.اینجای ماجرای بود که بعد از راهی کردن مامانم خودم پریدم اونور خیابون و ناغافل یکی ما رو دربستی سوار کرد.یه کم از راه رو هم دویدم،از بیمارستان، حتی قبل ترش از تو ماشین هی بخودم میپیچیدم که چرا باهاش این جوری صحبت کردی(آخه دست خودم نبود).خلاصه همونطور که میدویدم نفس زنان از جلوی کافی نت اولیه رد شدم که....

که ناگهان دیدمش


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شاعر در 14:54 | | لينک به اين مطلب
جمعه نوزدهم بهمن 1386
دلتنگی...
آه چه لحظه های سختی است سالیان دوری از او

آه چه مشقت بزرگی است در انتظار طلوع او

خدا را به کدامین دعا،این شب پر تپش در آغوش سحر میخیزد

بی تاب ترین بی تابم،مجنون کنار من،دستی به تیشه فرهاد می زنم

لیلی من اکنون در یاد من تنفس میکند ، در روح من

لیلی من هنوز لیلا نگشته است

ای وای که بی او چه دلتنگم

ای داد که بی او چه بی رنگم

لیلی من پشت هزار سال اندوه،پنهان شده است

.....

کی می شود که این ابر سکوت و سرد

از ماه پیشانی یارم گذر کند

آه ای خدا کمک،که سراپا من عاشقم

از تو طلب که یارم به من برسان

از تو امید رسیدن به او

 

شعر از: ...

نوشته شده توسط شاعر در 18:13 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386
خشک سال
به مناسبت پیروزی انقلاب حق،انقلاب غرور آفرین مردم ایران زمین و طلوع غرور آفرین دهه زجر(ببخشید دهه فجر)شعری از شفیعی کدکنی می آورم،با اجازه استاد،این شعر نمایی از ایران زمین در این ۲۸ سال اخیر است......

نمای دهکده آیینه تهی دستی ست
درخت خشک کجی همچو دست مفلوجی
شده ست بیهده از آستین جوی برون
نه خرمنی و نه گاو آهنی نه مزرعه ای
 نه آشیانه ی مرغی نه گله ای به چرا
 شده ست قامت برج بلند قریه نگون
 نگاه بی گنه کودکان خسته ی کوی
چو مرغ بی پر و بالی
 که در قفس مرده ست
 قیافه ها همه در خشک سالی جاوید
 به رنگ خاربنان کویر افسرده ست
چه چشمه ها
 که در آن سوی دشت ها جاری ست
چه گله ها که در آن سو چرد به هر قدمی
خدای را به چه امید این گروه نژند
 نمی کنند از این قریه کوچ صبحدمی ؟
مگر نه زندگی اینجا روان شان خسته ست ؟
 نمی کنند چرا کوچ زین ده ویران ؟
کدام رشته بدین مشت خک شان بسته ست ؟
..............

شعر از:شفیعی کدکنی

نوشته شده توسط شاعر در 10:48 | | لينک به اين مطلب
> کدهای جاوا اسکریپت و قالب